صدای صد و بیست و نهم
تو هیچوقت نمی فهمی درد اون بیشتره که هیچی به روی خودش نمیاره،
یا درد تو که گریه ت تموم نمی شه!
این حقیقتیه که هیچوقت هیچوقت هیچوقت، نه تو می فهمی، نه اون !
همین...
صدای صد و بیست و هشتم
در سرزمین من همه چیز تابوست
حتی ... آغوش ناخودآگاه ما ....
حتی ... ناخودآگاه ما.............
حتی ... ما.........................
......................................
پ.ن. بچه ها لطفا اگر که پیام می ذارید یه نشونی بدین که بدونم کی هستین...آشوب
صدای صد و بیست و هفتم
صدای صد و بیست و ششم
من از جنون بی زارم
از این غده که سبز شد
ریشه دواند
گل داد
سیاه
سیاه
سیاه
در عطفی ترین نقطه ی قلب ساده ی خندانم
من از کدام ستاره ی خاموش پرتاب شدم یک روز
به اطراف جنون این خاک
که نقاهتش را روز پایانی نیست
و کثافت بدرنگ جنونش را
هر چه ناخن می کشم
آزادی نمی یابم
من از سادگی کدام ماقبل تاریخ
زاده شدم دوباره
که ناشیانه
احمقانه
می خندم به همه ی کنایه های تو
تو!
انسان باسیاست مدرن!
و هر خنده ام گلی می شود
سیاه
سیاه
سیاه
که می شکفد
در عطفی ترین نقطه ی قلب ساده ی خندانم!
اما نمی دانم چرا گلها را
سرخ
سرخ
سرخ
دوست می دارم هنوز
و تو را هم
تو را
سرخ
سرخ
سرخ !
انسان تاریخی مدرن!!
05,10,2009
صدای صد و بیست و پنجم
من هنوز هستم .......
هستم ............ هستم ..........
زندگی ام همچنان در انزوای خود ادامه دارد.
اینجا هوا سرد می شود کم کمک .....
اینجا در میان تمام گرفتاری هایم و در میان تمامی دل مشغولی های
خیلی خیلی معمولی ام ، تمام نوشتن هایم را فراموش کرده ام .....
اما سوسوی چیزی همیشه تلنگری می زند به مخیله ام و یادم می آید که
دفتری هست که انگار به حکم یک وظیفه ی نامعلوم باید سیاهش کنم ...
...
صدای صد و بیست و چهارم
سلام ...
با تو ام ... سلام ...
بی مقدمه بگویم
چیزی که خیلی به آن احتیاج دارم عشق است ...
عشق سفید ... قرمز نه ....
به محض لمس سفیدی اش اشک و لبخند را همزمان بر چهره ی آرامم
خواهی دید ...
...
چیزی هم که مدام از آن می گریزم و می هراسم عشق است...
انگار فعلا پول مهم تر است ........
تا کی ؟ ... نمی دانم ...
صدای صد و بیست و سوم
INSIDE, MY HEART IS BREAKING
MY MAKE-UP MAY BE FLAKING
BUT MY SMILE, STILL STAYS ON
........
صدای صد و بیست و دوم
آه
چه دردی دارد
هر دانه سرد این برف را که می نشیند آرام آرام
نقابی از هفت سین کنند برایت تند تند
چنان که نفهمی بهمنی بوده است و .....!
آه چه دردی دارد
درک خاکستری ِ ساعتها غم ِ تو را من
در یک آن ِ هر قهقهه ی مستیت !
آه
آه
چه دردی دارد
هر دروغ تو را من
یک به یک ببوسمت !
که مبادا !
چه دردی دارد
وقتی فهمیدن
گناه کبیره ات می شود ........................
صدای صد و بیست و یکم
بهار که آمده است، می دانی ؟! ... بو می آید ... بوهای رنگی ...
ژاکتم را در می آورم دیگر ... برف برفٍ زمستان پر از لرز لرز را فراموش می کنم ... باز ! ...
آه که چه نعمتی است این فراموشی !!!!!!
اما ....... چرا من می لرزم ؟؟ ... صدای فرهاد هم می لرزد ...
عصر چارشنبه ی من ... عصر خوشبختی ما !!!؟
فصل گندیدن من .... فصل جون سختی ما !!!!
دارد می لرزد... صدا ... من ... ژاکتم را بده مامان لطفا! ...
بر می گردم ... مامان که اینجا نیست ... مامان هزار فرسنگ دور است ...
هزار فرسنگ نمی کشانمش بخاطر ژاکتم ! ...
ــ اما اگه اون بیاد و ژاکتمو بده نمی لرزم !!... مامان دلم تنگ شده ............. ــ
ژاکتم را می پوشم ... گیرم زمستان هم تمام شده باشد ... گیرم بوهای رنگی بیاید ...
اما اناق من انگار سیارکی باشد که فصلهایش بی ترتیب می آیند و می روند ...
چشمهای من که برف برف کنند ، یعنی زمستان است دیگر! ... نگو که نه !!..............
فراموشی اما ؛ آن وقت که باید باشد نیست ... نیست ...
که تمام شود این لرز لرز ...!!!
من ار این ژاکت کهنه خسته ام ...
ــ مامان زود بیا ... برام لباس بهاره بیار ... شاید بهار دووم بیاره اینبار ... کدوم بار؟؟؟ .... ــ
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد .....................
آه که چه نعمتی است این فراموشی این روزها !!!!!
صدای صد و هجدهم
این آینه هر روز
چهره ی بزک کرده ی زنی را
بالا می آورد
آنگاه که چشم می دوزم به سفید صفحه اش
زنی که فریب می دهد خویش را
به تخیل رسوایش
هنوز هم که نگاه می کنم
به تهوع اشک آلود آینه
زار زار می خندم
به تزلزل حجم غلیظی
که آنجا
پایین تر از آن گلوگاه خشک
سنگین می شود مدام و
سبک
به نوازش حتی مصنوعی عابران چهره شان چه مغرور
می خندم به بی اعتمادی شرمگینش
تنها برای دوست داشته شدن
تنها
تنها
و بغض می کنم هم...........
و به تمام آنچه دارد و می بازد
به اولین شانه ی انگشتان آنانی
که می گذرند از نیم کوچه های عمرش چه بهتر که کوتاه انگار!
آه !
تمام اتاق را هم که پاک کنم
تهوع آینه پرتاب می شود باز به سویی
بزک کرده یا نکرده !
بی نیازی را بگویید
که زنی عریان در اتاق
آماده است به هر آن
که هم آغوش شود با او.............
.................................................................................
ــ کاشکی قضاوتی
قضاوتی
قضاوتی
در کار
در کار
در کار
در کار
............................. شاملو
نظرات ()
